سيد محمد باقر برقعى
261
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بيت را از نو ساخته است . » آب زندگى بر چهره كرده پرده دو زلف سياه را * مشكل به زير ابر توان ديد ماه را خط بر لبش نگر به لب آب زندگى * گويى كه خضر كاشته است اين گياه را دلهاى عالمى ز قفايش روان شدهست * آن شاه مىبرد به كجا اين سپاه را انديشه از گناه مكن ، مى بخور ، كه نيست * وزنى به پيش رحمت يزدان ، گناه را اى دل ز زلف او چه گريزى ؟ به هوش باش * كو در زنخ به راه تو كندهست چاه را اى برده جان من ، چه دهى باز پس دلم * آن كس كه سر دهد نستاند كلاه را بگذر بهسوى ما ، كه ز عين عدالت است * باشد گر التفات به درويش ، شاه را « دهقان » بگير جام به كف خاصه كاين زمان * جمشيد گل به سبزه زده بارگاه را اشك سرخ اين شاخ گل كه در بر ما ايستاده است * جز چشمههاى چشم من آبش كه داده است ؟ رنگى كه هست بر گل رخسار نازكش * از اشك سرخ ماست ، نه از رنگ باده است زلف تو بسته است به زنجير دوزخم * رويت درِ بهشت به رويم گشاده است نگشاده است ناخن تدبير آسمان * از زلف آن گره كه به كارم افتاده است گفتهست مادر تو پسر زايم ، اى عجب * آبستن بلا شده و فتنه زاده است مات رخ تو شاهسواران عالماند * هر پيلتن كه بنگرى اينجا پياده است مردم كنند خدمت پيران روزگار * « دهقان » فتاده در پس طفلان ساده است شد مدّتى كه از كف پيران زمام دل * بگرفته و به دست جوانان فتاده است رسالهء تقليد به جام مى بت مشكين ، كلاله مىريزد * ز شيشه جوهر جان ، در پياله مىريزد